34 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:17
اولین باری که فیلم هیس دخترهافریادنمیزنندرودیدم حس بدی بهم دست دادوتاچندروزذهنم درگیرحرفاوصحنه های اون فیلم بود، اولین باربودکه میدیدم یه کارگردان بادقت وهوشمندانه وباملاحظه تمام ازخط قرمزهابدون هیچ ترس واسترسی عبورمیکنه وهدفش روبه گوش همه میرسونه وزنگ هشدارهاروبه صدادرمیاره،اولین باربودکه فهمیدم جن...
35 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:17
دیشب ازمعده دردوسرگیجه نتونستم خونه مامانجون برم وبقیه اعضای خانواده هم نرفتن بابای من یه قانون داره که یاهمه باهم میریم مهمونی یاهیچکدوم نمیریم(دقیقاهمون قانون همه یاهیچ)...بابایه مدته کلاعوض شده، یادم نمیاد ازکی اماشایدازوقتی بابابزرگ فوت کردیانه شایدازخیلی قبلترش،دیگه اون شوروهیجان سالهای پیش رون...
36 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:17
دیشب قرارشدکه مامانبزرگ ودایی واسه ناهاربیان خونه مون،صبح حدودساعت8بودکه بیدارشدم مامانم باچهره نگران اومدفک کردهنوزخوابم بهم گفت وایی دوتاتفاق بدافتاده،پرسیدم :چیشده ؟گفت :یکم اب ازتانک سرازیر شده دعاکن به دیواراسیب نزنه واینکه...داشتم به صورتش نگاه میکردم وبه حرفاش گوش میدادم که مشتش روبازکرد6تا پ...
37 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:17
به جرئت میخوام بگم ازهرچی اخبارهست بدم میاد،تموم خبرهاتکراری وپوچ وغم انگیزازجنگای وحشتناک درجای جای این جهان تامرگ افرادفرهیخته ،دستاوردهای علمی،جرم وجنایت ،غارت،اتش سوزی و...همه چیزبیزارم اصلادلم نمیخواددیگه اخبارببینم یاازتورادیوبشنوم،تواین دنیاهیچ چیزسرجای خودش نیست انگارهمه چیزبه هم ریخته،تمام ...
38 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:17
هرطورچرتکه میندازم ودودوتاچهارتامیکنم میبینم هرروزیه مناسبتیه ،چه خاص وچه عام، ازتولدافرادمشهوریا معمولی یافوت مشاهیروفک فامیل ویاروزازدواج واختراع واکتشاف وحوادث مختلف تاریخی...دیروزیکی ازروزهای خاک خورده ای بودکه من اصلایادم نبود،دیروزروزفوت پدربزرگم(بابای مامانم)بود،مردی که خاطرات زیادی باهاش دار...
39 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:17
بعضی اهنگاروبایدبابالاترین ولووم گوش دادوعشق کردمثل این اهنگ،کلی خاطرات جلوی چشمات میان...به هر حال بایدروزای تعطیلات رویه جوری گذروند...باباهنوزازسرکارنیومده وداداش بیرون خونه ومامان هم تلویزیون نگاه میکنه،من مطمئنم همه چی یه روزی خوب میشه شایداونطوری که مابخوایم نمیشه اصلااگه بشه تعجب اوره اما همی...
40 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:17
روزهادارن به سرعت میگذرن ،خیلی ساده وسریع بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته،بدون اینکه من بتونم جلوی این گذشت زمان روبگیرم،اره بایدبه جرئت بگم واعتراف کنم که من نسبت به عقربه هاضعیفم وپسشون برنمیام،زبون نفهم ترین وسیله فک کنم همین ساعت وزمان باشه...نمیگم روزایی که دارن میگذرن خوب نیستن نه اصلااینطورنیست ا...
41 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:17
یه روزایی ازهمون صبحش حالت خوب نیست،چنددقیقه قبل ازاینکه آلارم گوشیت به صدادربیادزودترازخواب بیدار شدی،هی سرجات غلت میزنی تاخوابت ببره امانمیشه،نفست به سختی بالابیادودلشوره ونگرانی تموم جونت رو گرفته،شایدباورکردنی نیست اماهمه ی اینهامیتونن قاتل جانت شوند،ازروزایی که اینطوری شروع میشه متنفرم، با اینک...
42 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:17
دیروزازاون روزایی بودکه به شدت کلافه بودم اون ازاول صبح که ساعت5:30که برای نمازبیدارشدم ودیگه خوابم نبرد و مجبورشدم برم حموم وبعدهم که ازشدت بیخوابی رفتم بخوابم 45دقیقه بودکه خوابم برده بودکه بابا اومد خونه _ماشین روکارواش برده بود_ باصدای بلندداشت اتفاقاتی روکه توکارواش رخ داده بودروواسه مامانی و د...
43 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:17
پریشانمپنجره ها را باز گذاشته امو باداندوه را از هر سرزمینیبه خانه ام می آورد!عشقزخم های مرا خوب می کند امادردهای جهان را نه..."مهسا چراغعلی"♥ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۵/۰۹ساعت 18:28 توسط :-) |
19 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 23:36
ازنوجوونی دلم میخواست کلاس سیاه قلم برم اماهیچوقت فرصتش پیدانمیشدوتابستونااغلب یاکلاس زبان میرفتم ویادرگیر کنکوربودم واسه همین وقت نکردم کارایی روکه دوست داشتم روانجام بدم،یه سال تابستون کلاس رنگ وروغن روی بوم رفتم امابازم اون حس راحتی روبااین سبک نچشیدم،دوران راهنمایی که تایم هنرداشتیم نقاشیای قشنگ
20 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 23:36
این چندروزه درگیرکارای داداش هستیم خصوصاازوقتی که کارت ورودبه جلسه اومده بیشترداداشم روشناختم وبیشتردارم به اون موقعهای خودم فک میکنم...اصلافکرش نمیکردم داداشم اینقدراسترسی باشه تواین مدت بارهانگرانش بودیم که بلایی سرسلامتیش نیاد،مدام نگران اینده وحرف مردمه شبیه اون نوقعهای خودم البته بین منووداداش
21 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 23:36
دارم باخودم فک میکنم اصل خلقت واین همه افرینش موجودات مختلف فقط دلسوزی خداومهرومحبت وعشق بودمثل اینکه وقتی انسان روطراحی کردوساخت وتکه ای ازروح خودش رودرون اون دمید،عشقی بی پایان روبه جون ورگ ووجودادمی تزریق کرد یااینکه درون ریشه وساقه گیاهی ذره ای ازمحبت روبه جریان انداخت...یکم عقب تربریم وقتی کره
22 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 23:36
ازبچگی لذت خیلی چیزاروبه یادندادن شایدنسلهای قبلی هم یادنگرفتن که بخوان به نسلهای بعدی منتقل کنن. همین که هرروز گذرزمان روارزومیکنیم اماوقتی بگذره غصه ش رومیخوریم وحرف ازپیری وچقدرزمان زودگذشت و قدرشناسی رونکردیم رومیزنیم...همیشه منتظریم وبهانه داریم که نخندیم ولذت نبریم ...تاوقتی تودوران تحصیل ودان
23 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 23:36
هرفردی توزندگیش یه روزهست که براش خاصه وتواون روزحال خوشی داره وبیشترازقبلترهافکرمیکنه ،تواین روز خاص قطعایه ادم خاص هم وجودداره که شایدتواین شلوغیای این دنیاگاه وبیگاه بهش پناه میبره.. برای من اما چندروز خاص دراین تقویم وجودداره که یکی ازخاصها۱۷ تیرماه هست که هرسال تو این روز برعکس روزهای دیگه پراز
24 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 23:36
امروزیه چیزجدیدروتجربه کردم اونم اینکه همش نبایددعاکنیم که ارزوهای طلایی ورویاهای صورتیمون براورده بشن،گاهی باید برای کسیکه میتونه ارزوهامون روبراورده کنه دعاکنیم که این توانایی روپیداکنه یعنی من یه ارزویی دارم که بابام میتونه براورده ش کنه امافعلانمیتونه بایدبرای بابام دعاکنم که قدرت وتواناییش روخد...
25 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 23:36
چقدرجالبه اگه تصورکنیم ارزوهایی که ما در دلمون داریم شبیه به کرمهای ابریشمی هستن که روزی پروانه خواهند شدواین پروانه هابعددوروبرمون میچرخندوماهرباربادیدنشون خوشحال میشیم اماهمیشه به این راحتیا نیست وگاهی تابیادیکی ازاین کرم های ابریشم_ارزوهامون_به پروانه تبدیل بشن کلی بایدسختی وانتظاربکشیم امابااین
26 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 23:36
به محض اینکه خودم روباورکردم فهمیدم که بایدبه کمک واجازه خدابه ارزوهای طلایی ورویاهای صورتیم رنگ حقیقت بزنم وبایدتلاش کنم واینطوری ارامش کمرنگ شد وتلاش جایگزینش شد...درمسیری که هستم پشیمون نیستم اماهنوزازجایگاهم خشنودنیستم بازبایدادامه بدم وتلاش کنم....ادم ناارومی هستم ویه لحظه ارامش و قرارندارم چو
27 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 23:36
سوم دبیرستان که بودم یه معلم هندسه بامزه (خانوم آر)داشتیم هرموقع حرف میزدنم بایه لحن بچه گانه ای بودکه ما میمردیم ازخنده سرکلاس،هیچوقت نه جدی بودنش روفهمیدیم نه شوخیاش رو...هرچی میگفت ما گوش نمیکردیم نه نصیحتاش رو،نه پندهاش روهیچی،یه روزباهمون لحن اماکمی جدیتروتوام باعصبانیت یه حرفی زدکه برام جالب ب
28 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 23:36
امروزیه مطلب جالب ازیه وبلاگ خوندم که تویکی ازپستاش نوشته بود:اینهمه خاطرات روبنویسیم که چی؟،این نیز بگذرد...خیلی پست کوتاهی بوداماازصبح تاحالادارم راجع بهش فک میکنم...خاطره نویسی یاروزنوشت نویسی یا هر اسم دیگه ای که داره واسه من ازدوم دبستان شروع شددقیقایادم میاداوایل تابستون بود، عصریکی از روزهای