برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
دیشب ازمعده دردوسرگیجه نتونستم خونه مامانجون برم وبقیه اعضای خانواده هم نرفتن بابای من یه قانون داره که یاهمه باهم میریم مهمونی یاهیچکدوم نمیریم(دقیقاهمون قانون همه یاهیچ)...بابایه مدته کلاعوض شده، یادم نمیاد ازکی اماشایدازوقتی بابابزرگ فوت کردیانه شایدازخیلی قبلترش،دیگه اون شوروهیجان سالهای پیش رونداره ومن میدونم ،من ازحالش تاحدودی خبردارم اماهیچ کاری براش نمیتونم بکنم جز دعافقط میتونم براش دعاکنم...پنجشنبه وجمعه هاروزباباست یعنی غذا مهمون باباهستیم اماچون دیشب معده دردداشتم غذاهم از بیرون نخریدیم ،باباهی میپرسید:چی بپزم؟چی بخرم؟ منم یهویی هوس سوسیس_تخم مرغ کردم به باباکه گفتم اونم موافق بود
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
دیشب قرارشدکه مامانبزرگ ودایی واسه ناهاربیان خونه مون،صبح حدودساعت8بودکه بیدارشدم مامانم باچهره نگران اومدفک کردهنوزخوابم بهم گفت وایی دوتاتفاق بدافتاده،پرسیدم :چیشده ؟گفت :یکم اب ازتانک سرازیر شده دعاکن به دیواراسیب نزنه واینکه...داشتم به صورتش نگاه میکردم وبه حرفاش گوش میدادم که مشتش روبازکرد6تا پرتودستش بود...مامانی گفت:فک کنم دیشب این عروس هلندی ترسیده اگه ببینیش خیلی زشت و غمگین شده.. ناراحت شدم اماخب کاری نمیشدبراش انجام داد،تورختخواب نشستم وتلگرام روچک کردم هیچ خبری نبود،امابوی قیمه میومدفک کنم زودمامانی دست به کارشده بود،دستم رو به موهام زدم هنوزکمی خیس بودبلندشدم وموهاموشانه زدم ودست
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
هرطورچرتکه میندازم ودودوتاچهارتامیکنم میبینم هرروزیه مناسبتیه ،چه خاص وچه عام، ازتولدافرادمشهوریا معمولی یافوت مشاهیروفک فامیل ویاروزازدواج واختراع واکتشاف وحوادث مختلف تاریخی...دیروزیکی ازروزهای خاک خورده ای بودکه من اصلایادم نبود،دیروزروزفوت پدربزرگم(بابای مامانم)بود،مردی که خاطرات زیادی باهاش دارم اماهیچکدومش یادم نیست،نه ساله م بودکه رفت،سال وروزهای بدی بود،روزای ماتم وافسردگی مامان، از اون روزهانمیخوام چیزی بگم امااینومیگم که اولین باربودتلخی دنیاوازدست دادن یه ادم روتوزندگیم میچشیدم، بگذریم...دیروزقرارشدبرای سالگردفوت پدربزرگ ساعت7عصربریم آرامستان وبعدهم خونه مامانجون واسه شام... شام قرم
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
بعضی اهنگاروبایدبابالاترین ولووم گوش دادوعشق کردمثل این اهنگ،کلی خاطرات جلوی چشمات میان...به هر حال بایدروزای تعطیلات رویه جوری گذروند...باباهنوزازسرکارنیومده وداداش بیرون خونه ومامان هم تلویزیون نگاه میکنه،من مطمئنم همه چی یه روزی خوب میشه شایداونطوری که مابخوایم نمیشه اصلااگه بشه تعجب اوره اما همین که همگی کنارهم هستیم وبرای ارزوهای هم دعامیکنیم خوبه...من مطمئنم تاچندهفته یاشایدچندماه یاشایدچندسال دیگه همه چی همونی میشه که خدامیخواد....
+من همون یار قدیمی همون عشقه صمیمی همونی که میمونه با توتو همونی زیبا و جذابی همونی که تمامه دنیامی همون هم نفسه من
من همون یار قدیمی همون عشقه صمیمی همونی
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
روزهادارن به سرعت میگذرن ،خیلی ساده وسریع بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته،بدون اینکه من بتونم جلوی این گذشت زمان روبگیرم،اره بایدبه جرئت بگم واعتراف کنم که من نسبت به عقربه هاضعیفم وپسشون برنمیام،زبون نفهم ترین وسیله فک کنم همین ساعت وزمان باشه...نمیگم روزایی که دارن میگذرن خوب نیستن نه اصلااینطورنیست اما میتونست بهترباشه خیلی بهتر...خیلی ساله مسافرت نرفتیم وخیلی ساله زندگیمون یه جورشده، هرروز شبیه بهم، تعطیلات وغیرتعطیلاتمون مثل هم هستن هیچ فرقی ندارن واسه اینه میگم رنگ تموم روزهای زندگیم در تمام زمینه ها خاکستریه...تواین سالهای اخیرزندگی سختترشده،بابادیگه مث قبل نیست وصبح ساعت7:30 سرکارمیره و7 ش
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
دیروزازاون روزایی بودکه به شدت کلافه بودم اون ازاول صبح که ساعت5:30که برای نمازبیدارشدم ودیگه خوابم نبرد و مجبورشدم برم حموم وبعدهم که ازشدت بیخوابی رفتم بخوابم 45دقیقه بودکه خوابم برده بودکه بابا اومد خونه _ماشین روکارواش برده بود_ باصدای بلندداشت اتفاقاتی روکه توکارواش رخ داده بودروواسه مامانی و داداش میگفت ازاینکه دونفرماشینمون روواسه خریدمیخواستن داشت چرتکه مینداخت که اگه اینقدر دیگه پول رو پول فروش ماشین بذاریم فلان ماشین رومیشه خریدوداشت باداداشم تواینترنت اطلاعات مربوط به اون ماشین مدنظر رومیدیدن و میخوندن ومن لابه لای این امواج سنگین خواب به سختی صداشون رومیشنیدم وباچشمایی که هنوزپرده
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
"مهسا چراغعلی"
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور