ازنوجوونی دلم میخواست کلاس سیاه قلم برم اماهیچوقت فرصتش پیدانمیشدوتابستونااغلب یاکلاس زبان میرفتم ویادرگیر کنکوربودم واسه همین وقت نکردم کارایی روکه دوست داشتم روانجام بدم،یه سال تابستون کلاس رنگ وروغن روی بوم رفتم امابازم اون حس راحتی روبااین سبک نچشیدم،دوران راهنمایی که تایم هنرداشتیم نقاشیای قشنگی رومیکشیدم هم بامدادرنگ وهم باسیاه قلم امابعدتودبیرستان ایتقدرازرنگ وطرح دورشدم که الان بیش ازهروفت دیگه احساس میکنم چقدربه مدادوطرح کشیدن نیازدارم...خیلی سالهای میش باخودم فک میکردم که اگه یه روزی کارسیاه قلم رویادبگیرم هیچوقت چهره ادمهارونقش نمیزنم اماالان میگم که بایدچهره ی ادمهاروبکشم ،بادقت تمام ظرافت وجزئیاتش روروی کاغذبیارم،چهره ی کسایی روکه فراترازجونم دوست دارم روبکشم وازطرح زدن چهره ی اوناکلی عشق کنم،فک کنمقشنگترین حس یه نقاش هم همین باشه امامن هیچوقت دلم نمیخوادجهره ی پدرومادرم روبکشم چون چین وچروکای چهره ی اونامنوزجرمیده یاشایدهم نه بهم این موضوع رواثبات میکنه که هرجروکی بخاطرمن روصورتشون افتاده وخدای مهربان من چقدرزیبااین پدرومادررونقاشی کرده...اگه سیاه قلم رویادبگیرم نمیدونم اولین چهره ای که میکشم کیه امافک کنم ازخانواده م باشه مثلاداداشم اخه اوناکلی عزیز هستن واسه م واینکه گاهی بجای اینکه کلی ازخاطرات رودرقالب واژه وجمله بنوبسم بایه طرح تمامش روتبدیل به خلطره میکنم...
نمیدونم با۷۰هزارتومن کلاس نقاشی روبرم یاکتاب ارشدم روبخرم؟

برچسبها: ارامش, سیاه قلم, خدا
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
تاريخ: سه
شنبه
20 تير
1396 ساعت: 23:36