خرید بک لینک

درباره سایت

نظرات شما:)

آخرین مطالب

امکانات وب

دیروزازاون روزایی بودکه به شدت کلافه بودم اون ازاول صبح که ساعت5:30که برای نمازبیدارشدم ودیگه خوابم نبرد و مجبورشدم برم حموم وبعدهم که ازشدت بیخوابی رفتم بخوابم 45دقیقه بودکه خوابم برده بودکه بابا اومد خونه _ماشین روکارواش برده بود_ باصدای بلندداشت اتفاقاتی روکه توکارواش رخ داده بودروواسه مامانی و داداش میگفت ازاینکه دونفرماشینمون روواسه خریدمیخواستن داشت چرتکه مینداخت که اگه اینقدر دیگه پول رو پول فروش ماشین بذاریم فلان ماشین رومیشه خریدوداشت باداداشم تواینترنت اطلاعات مربوط به اون ماشین مدنظر رومیدیدن و میخوندن ومن لابه لای این امواج سنگین خواب به سختی صداشون رومیشنیدم وباچشمایی که هنوزپرده خواب رویشان بودوتارمیدیم نگاهشون میکردم اون لحظه دربین دستان خواب که مرا در اغوش گرفته بودفقط دعامیکردم کاش خدابه ارزوهای دل بابارنگ حقیقت بزنه وپیش خودم میگفتم شایداین اولین اتفاق خوبیه که درراهه وقراره پیشمون بیاد...خوشحال شدم وازخواب شیرین وسط روزکه اولین باربودتجربه ش میکردم بیدار شدم امااین خواب برای این شدت ازخستگیه من کافی نبود.بلندشدم ورفتم سالادکاهوی ظهررواماده کردم و یکم وبگردی کردم ببینم دنیاچه خبره...ظهرناهارخوردیم ومن به عروس هلندیمون هم غذادادم ،برنج دوست داره کلی بابت اینکه ازدستای من غذامیگیره ومیخوره ذوق کردم...بعدکه بساط ناهارروجمع کردیم گفتم کاش ظهر خوابم ببره خیلی خسته وبیحال بودم امامعده دردم شروع شدودیگه نتونستم بخوابم واین کلافگی بیشترشد... مامان هم ازخواب بیدارشدورفت که اماده بشه که بره مراسم هفته ی عموی زن داییم،بعدکه برگشت لباسامون روپوشیدیم ویه بطری ازاون ابغوره هایی که گرفته بودیم روهم واسه مامانبزرگ برداشتیم ورفتیم خونه مامانبزرگم (مادرپدرم)اخه مامانبزرگ تازه ازخونه عمه اینااومده بود،عمه هم بود...خونه مامانبزرگ زنعموودخترعموبودن... ابغوره روهمه دوست داشتن ومیگفتن واسه ماهم بیارید...پسرعمه جان کوچولوهم بودوکلی دیوونگی کرد واز دستش خندیدیم وبعدازخونه مامانبزرگ اومدیم وشام روهم که طبق هفته های پیش مهمون بابابودیم ...اما خب امروزسه تاکارروتجربه کردم این که اولاهیچی مث خواب شب نمیشه،دوماخواب وسط روزاینقدرشیرین ودلپذیره که انگارتورولحظه ای ازکل دنیادورمیکنه واعصابت ازهمه چی راحت میشه،سومااینکه حتی وسط خوابهاورویاهات وارزوهای خودت میتونی برایبقیه دعاکنی واین کمترین کاریه که میتونی واسه کسی انجام بدی که نمیشه ارزوهاش روبراورده کرد....


# دعا, تجربه, شیرینها, تقویم
♥ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۶/۰۴/۳۰ساعت 11:42 توسط :-)

برچسب: نویسنده: آروین میرزاپور تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:17

صفحه بندی