خرید بک لینک

درباره سایت

نظرات شما:)

آخرین مطالب

امکانات وب

دیشب قرارشدکه مامانبزرگ ودایی واسه ناهاربیان خونه مون،صبح حدودساعت8بودکه بیدارشدم مامانم باچهره نگران اومدفک کردهنوزخوابم بهم گفت وایی دوتاتفاق بدافتاده،پرسیدم :چیشده ؟گفت :یکم اب ازتانک سرازیر شده دعاکن به دیواراسیب نزنه واینکه...داشتم به صورتش نگاه میکردم وبه حرفاش گوش میدادم که مشتش روبازکرد6تا پرتودستش بود...مامانی گفت:فک کنم دیشب این عروس هلندی ترسیده اگه ببینیش خیلی زشت و غمگین شده.. ناراحت شدم اماخب کاری نمیشدبراش انجام داد،تورختخواب نشستم وتلگرام روچک کردم هیچ خبری نبود،امابوی قیمه میومدفک کنم زودمامانی دست به کارشده بود،دستم رو به موهام زدم هنوزکمی خیس بودبلندشدم وموهاموشانه زدم ودست وصورتم روشستم و سیب زمینیهای مهمونی روپوست کندم وخردکردم و شستم وتو اب نمک گذاشتم،چای وکیک بعنوان صبحونه خوردم ومسواک زدم ومنتظر شدم تامامانبزرگ بیاد، اومدساعت ده ونیم بود،اول کلی سربه سرمون گذاشت و یکم رقصیدوحرفای روزمره ش شروع شد،رفتم تو اشپزخونه وکاهوهای سالادروکه مامانم شسته بودوتقریباخشک شده بودتویه دیس خردکردم وهویج رنده کردم وروی سالادروباهویج وگوجه تزیین کردم وسس سالادروباهمکاری داداش اماده کردم ومامان هم تواین مدت برنج رواماده کردومیوه توظرف گذاشت وبرای پذیرایی بردچنددقیقه بعددایی اومدوبعدپذیرایی مامانجون روبروی تلویزیون خوابش بردازاون خوابهای کوتاه وشیرین وسط روزوماهم داشتیم تکرارسریال خانه به دوش رومیدیم ساعت دوازده ونیم کم کم سفره رواوردیم وداخلش روچیدیم و نزدیکای ساعت یک ناهاررونوش جان کردیم قیمه بامرغ بودازاون غذاهای خوشمزه وبی نظیرمامان که همیشه از خوردنشون لذت میبرم اصلامگه غذایی هست مامان درست کنه ومن دوست نداشته باشم؟!بعدناهاربالش اوردیم که بخوابیم اماشیرین زبونیای مامانجون شروع شد وکلی خندیدیم وبعدیه مدت همه خوابشون بردجزمن،کلی غلتیدم اماخوابم نمیبردکلاهمینجورم چه مهمون بیاد چه مهمونی بریم من بی خواب میشم پیش خودم گفتم کمی کتاب بخونم،کتاب بوف کورروشروع کردم بخونم، همیشه ازصادق هدایت بدم میومدسبک نوشتن وداستانهاش رودوست نداشتم اماپیش خودم گفتم بذاراین یه کتابش روبخونم شایدم خوب بود،اینقدرغرق کتاب وفضاسازیهاش شدم که انگاروسط اون واقعه بودم وهمه چیز روباچشمهام داشتم میدیم اینقدرمیون وقایع بودم که انگاربایه مغزوجسمی که کنارشخصیتای داستان بودو چشمی که به واژه هادوخته شده بودکه متوجه نشدم مامان ازخواب بیدارشده ورفته تواشپزخونه وشعله سماور روزیادمیکنه ومیخوادچای درست کنه وبعددستکش دستش کردتاظرف بشوره اصرارکردم که بشورم اما نذاشت بعدبقیه بیدارشدن مامان چای اوردوگفت بقیه ظرفاروتوبشور...عصرحرفایی زدیم که بایدیادم بمونه، باید ارزوهای همه مون یادم بمونه باید...ساعت پنج بودکه تلویزیون روروشن کردم اخه این ساعت دنیای شیرین رو میذاره همون سریالی که عاشقشم ازبچگی هم این سریال روجدی دنبال میکردم،دیدنش حس خوبی بهم میده وکلی بادیدنش خاطره بازی کردیم...اصرارکردیم که مامانجون واسه شام هم بمونه امانموند...باباازسرکاراومده باکلی اتفاقات وحرفای تازه...الان داره تواتاق بامامان حرف میزنه وداداش دم خونه بادوستش حرف میزنه ومن هم دارم پست میذارم وموزیک گوش میدم...

آره عاشقتم می بری دلی که میبازه به تو
آره عاشقتم بده دل به کسی که بازم دیده خواب تو عاشقتم
با اینکه دلم واسه تو کمه بیشتر از همه عاشقتم(سعیدشهروز)

خدایامن نمیتونم ارزوهای همه روبراورده کنم اماتواز ارزوهای امروزهمه مون خبرداری به همه شون رنگ حقیقت بپاش.

شایدباورنکنی اماچین وچورک روپیشونی ودستانت ازگلبرگهای گل رزلطیف تراست...#حدیث


# تقویم, مهم ها, مهمونی, جملک, خدا
♥ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۲۵ساعت 20:20 توسط :-)

برچسب: نویسنده: آروین میرزاپور تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:17

صفحه بندی