دیشب ازمعده دردوسرگیجه نتونستم خونه مامانجون برم وبقیه اعضای خانواده هم نرفتن بابای من یه قانون داره که یاهمه باهم میریم مهمونی یاهیچکدوم نمیریم(دقیقاهمون قانون همه یاهیچ)...بابایه مدته کلاعوض شده، یادم نمیاد ازکی اماشایدازوقتی بابابزرگ فوت کردیانه شایدازخیلی قبلترش،دیگه اون شوروهیجان سالهای پیش رونداره ومن میدونم ،من ازحالش تاحدودی خبردارم اماهیچ کاری براش نمیتونم بکنم جز دعافقط میتونم براش دعاکنم...پنجشنبه وجمعه هاروزباباست یعنی غذا مهمون باباهستیم اماچون دیشب معده دردداشتم غذاهم از بیرون نخریدیم ،باباهی میپرسید:چی بپزم؟چی بخرم؟ منم یهویی هوس سوسیس_تخم مرغ کردم به باباکه گفتم اونم موافق بود، داداش رفت خریدومنم پیازوباسوسیس تو تابه سرخ کردم ویکم که پخته شدتخم مرغ روهم اضافه کردم وبعدبا سس نوش جان کردیم،یکم تلویزیون دیدورفت که بخوابه همون موقع به دلم گفتم خوبه یکم سربه سرش بذارم،خواستم بوسش کنم که نذاشت وخیلی سریع پریداونطرف ترکلی خندیدم وبهش گفتم :من موندم کی گفته باباهادختردوست هستن ماکه چیزی نصیبمون نشده:دی...باباهم فوری جواب داد:واقعاکی گفته اگه بفهمم دهنش روپرخون میکنم وخندیدورفت...من میدونم حال بابا بااین چیزاخوب نمیشه،خدایاخودت کمکش کن بابای من همون مردی که از آرزوهاش روتوصندوق گذاشت ودرش روقفل کردتاهیچوقت چشمش بهشون نیفته ودرعوض چشمانش رو روی ارزوهای مادوخت،حال دل وحال روزگارش روخوب کن...قبل خواب این قالب رودرست کردم دقیقاحال وهوای خودم روداره،همه چیزخاکستری واینکه یه دخترشجاع برای رسیدن به ارزوهاش علاوه برتلاش خطرروهم به جون میخره ،خوبی وبلاگ داشتن این شانس روبه ادم میده که ذره ذره بزرگ شدن وعوض شدنت روبهت نشون میده سالهاپیش دنبال قالبای تخصصی وخوش اب ورنگ وپیچیده بودم اماالان خودم قالب میسازم واونم متناسب باحال وهوای خودم وزندگیم...امارویاهای من همچنان صورتی هستن و بایدبرای حقیقی کردنشون تلاش کنم...
تمام منحنی های دنیاروسفیدمیکنم توبرایم قرمزبخند...#حدیث:)

# جملک, مهم ها
♥ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۴/۲۴ساعت 15:56 توسط :-)
برچسب:
نویسنده: آروین میرزاپور
تاريخ: دوشنبه
30 مرداد
1396 ساعت: 16:17